نفرينم کناگر بر آني که به نيک انجامي ام برسانياگر بر آني که وارهاني ام از زندان زندگي-پيشتر از آن که به جيره ي اجباري اش خو کنم-به مرگي عاشقانه نفرينم کن!که آين دعاي آمرزش است در بسته گاه روزگار!
واپسين نفس را به حلقه ي معلق ريس وانهادنو سقوط چارپايه را رقصيدنيا با تني سرخ و فرارچشم در چشم مامور مرگ خود داشتنکه دندان بر هم فشرده به رها کردن تير خلاص!مرگي اين چنينم ارزوست!کرگي که زندگي راعشق را و انسان را معنايي دوباره ببخشدمرگي هم قداست نخستين جرعه ي شير مادرممرگي درستچون مرگ گرگي پيرکه سگ شدن به کلبه ي ارباب را تن نميدهدو آزادي خويش را به زوزه اواز ميکندبر چکاد يکي صخرهتا شکارچي راهدف گرفتن سينه اشبه مشام تازي نياز نيفتد
آن جا که گوسفندان سربه زير گله راياراي ديدن ابي آسمان نيستدر خون خود تعميد جاودانه يافتن!در کمين گاه گلوله گرگانه بودنزندگي همين دقايق سرخ است!
مرگت به حيات مي ماند اگر غريو سر دهيدر سياره ي سرب و ساطورگوسفندان نيزبه مرگ طبيعي نمي ميرند!