هر که خردش را در اختيار گرفت، حکيم است . [امام علي عليه السلام]
قسم به قلم و آنچه که مي نويسند
   1   2      >

داستان غايت خداوندگاري ِ بشر ناکام است


و من خالي ام از اين حس پُرمته اي


سردم است در اين گرماي چهل و چند درجه اي، حالم بد است دارم تمام اين حجم هاي عمودي را عق مي زنم روي سنگفرش خيابان ها،دلم گير مي کند لاي تاير اتوبوس هاي  سراوان_اصفهان و سرم تير مي کشد مثل سيگار پدر بزرگم، تير مي کشد، باد مي کند و مثل بادبادکي از دست کودکي گستاخ رها مي شود توي بي نهايت آسمان و سنگ ِلاي تير و کمان يک کودک نا شکيب خميني شهري سرم را مي ترکاند.


حالا منگ منگ شده ام  آنقدر که حتي ديگر به چرس و حشيش و کراک احتياجي نيست منگ در ماتي تصوير کوبيستي ِ اين زن هاي فاحشه ي کو چولوي دوشنبه بازار .آنقدر به آنها رشک مي برم که شکمم را آبستن حادثه هاي بي عصمت مي پندارم


من آبستنم هنوز


من درد مي کشم هنوز


ويار دارم من هنوز


هنوز


هنوز



نورالله لک ::: سه‏شنبه 11/4/1387::: ساعت 1:25 صبح

بهزاد هاشمي خواند ،غزلي به گرمي خورشيد خوزستان اگر چه تبارش به بلوط هاي لرستان مي رسيد  سوم شد،


مرتضي نريماني هم خواند ،دو تا رباعي که حال و هواي همان مهديه را داشت و گريه و سوز و ارادت به آستان ...دوم شد،


و من هم خوان... نمي توانستم ،چلاق شده بودم و شش ماه دور از ميادين!!!برايم خواندند که حديث تنهايي بود و حکايت بي کم کاست دو هزار آدم کچل‏ ِ مالک اشتر  و اين بود:


 


تو نيستي   اما


باور کن بعد ازتو


برجک ها معشوقه ي خوبي نبودند


و عشقمان    تنها


                      دو ساعت بيشتر طول نکشيد!


 


اول شدم !خنده ام گرفت.دلم عقده ي داستان داشت.به من چه کلمات موزون ؟!


و رفتند و گفتند: الله اکبر ....و رفتم و مجبور شدم وگفتم :الله اکبر پاينده ....آنچنان بلند و تئاتري که فضاي آنطرف برجک ها به صداقت گفتارم رشک برد!


 



نورالله لک ::: شنبه 28/2/1387::: ساعت 10:2 صبح

  نوروز آمد و 5روز ديگر ماموريتم در نجف آباد. به شوخي به مجيد زهتاب مي گفتم: رفتي خدمت و همه ي هنري هاي شهر را کچل کردي.


 نمي دانم چرابا هر روزي که آدم را به استرس مي اندازد ميانه ي خوبي ندارم


 


 


 بر آستانه ي در


 ببين که چه سان روز را نو مي کنم


 و تنهائيم را نوشته بر کتيبه هاي باستاني


                                                 کهنه تر!         

 تنها تويي که از تبارِمني عمو نوروز !!

نورالله لک ::: پنجشنبه 1/1/1387::: ساعت 5:56 عصر

بُرجک ها دل مي بندند


                              به


سربازاني که دل نمي بندند


                             به


 برجک هايي که دل مي بندند


                            به                      


 سربازاني که دل نمي بندند


                           به


برجک هايي که......


 


                                                 ***********


هميشه تنها هستند برجک ها


و سيم هاي خاردار،


                            عَشَقه اي


پيچيده براندام بي تفاوتشان


کلاغ ها هم  حتي


عاشق آنها نمي شوند


 


به همه ي سربازاني که برجک دار مي شوند



نورالله لک ::: پنجشنبه 1/1/1387::: ساعت 5:46 عصر

من آبستن کلماتم 


وا‏ژه هايي که نمي شود آنها را سقط کرد


سلامي چو بوي خوش آشنايي


به قول قديمي ترها اجباري( نظام مقدس سربازي!آنها که رفته اند مي دانند)مجبورم کرد تمامي شرو وري هايي راکه اين چند مدت روي کاغذ پاره ها يا روي موبايل يا نمي دانم کجا به جا گذاشته بودم را گرد آوري کرده(خيلي ها هم شانس آوردند و گم و گور شدند) و ترس از مردن يا فرامش شدن  باعث شد که اينجا،توي اين اتو پياي خود به يادگار بگذارم تا مبادا از ذهن ها پاک شود و ادبيات را نقصي بزرگ گريبان بگيرد!!! همه را يکجا جمع کردم تا ...  يکسري را هم که قبلا خوانده ايد!


گرچند هيچ گاه خودم را شاعر ندانستم _ عليرضا سبزواري دوست شاعرم توي کامنتي نوشت اينها از تو بعيدِ بابا داستانت را بگو!! حالا بماند اينهانامشان چيست، نمي دانم شعر کوتاه است کاريکلماتور است، هايکو يا چه کوفتي ست_

چه کنم که طبع داستان سراييمان خشک شده و بعد از يک سال و نيم همه در حد دست نوشته و طرح وپازل مانده اند وفستيوال بانه و جايزه ادبي اصفهان هم کلي ذوقمان را کور کرد

نورالله لک ::: يکشنبه 5/12/1386::: ساعت 2:30 صبح

آيا شنيد صحبت من را درخت ها


"قربان بوسه دادنت تبر"


 


 ****


 


"دلم برايت تنگ شده است"


بله   مي دانم


تو دروغ گوي خوبي نيستي!


 


  ****


 


ساده است باور کن!


فقط فهمش کمي مشکل است


اما سعي مي کنم


 سعي مي کنم که بفهمم که چرا مرا نمي فهمي؟!


 


  ****


 


 


ناقوس ها براي که به صدا در مي آيند؟


پدران روحاني مقدس اند


من هم مقدس مآب


 


  ****


 


دل من به کنار


حتي از سنگ هم


حتي از سنگ هم صدايي بر نخواست


وقتي که گفتي نمي خواهمت


 


  ****


 


بانو


بانو


اين تاري شب ها را سه تار گيسوت جواب آواز است


ور نه اين جهان را بسياراست


 باربُد ِ خنياگر1


 


  ****


 


 


زاغ ها مي پرند


باز ها هم


باز ها زندگي مي کنند


زاغ ها هم


باز ها مي ميرند


زاغ ها...نه


زاغ ها اين پايين زندگي مي کنند  هنوز هم!2


 


 


*باز ها هنگام مردن تا اوج آسمان مي پرند و بعد خود را با سر رها مي گنند پايين


 


  ****


 


 


مردان اساطيري مي ميرند


مردان اساطيري هم مي ميرند


وقتي که عشق هاي اساطيري  ميراست !


 


  ****


 


هوار تو سوراسرافيل من است


مرا به خلوت آغوشت چه کار؟!


گور ملال انگيز ديگر جاي من عاصي نيست


 


  ****


 


 


همبستر مي شوم با تمامي کاغذ هاي باطله


و نوزاداني که


 جايشان در هيچ يک از دساطير آسماني نيست


 


  ****


 


زنگ انشا اين بود :


هرچه مي خواهد دل تنگت بگو


کودکان مشق مي کردند


"شب بود


ماه پشت  ابر بود"



نورالله لک ::: يکشنبه 5/12/1386::: ساعت 2:20 صبح

 


ديروز دوستم داشتي


شک مي کنم


امروز عاشقم هستي


شک مي کنم


فردا ديگر نمي  خواهي يم


شک...ديگر به شک احتياجي نيست


تو...


تو دروغ گوي خوبي نيستي!


 


 ****


 


وکلاغ آفريده نشد


مگر اينکه کبوتر ها آزاد باشند!3


 


  ****


 


 


خبر رسيد که جاده بي پايان است


ريزعلي کنار بايست


زندگي در راه است


 


  ****


 


 


چو قللک بکوبان مرا بر زمين


بيا


بيا هر چه دل داشتم مال تو!!


 


 


  ****


 


لبهات غزل مي شد و


چشم هايت رباعي


و از مثنوي اندامت تا گونه هات


سپيد


سپيد


تو خيال انگيز تر از شعر هامي


 


  ****


 


 


دوستش دارم و


 دوستم مي دارد


با من مي خندد و با من مي گريد


عروسک کوکي من!!


 


 


  ****


 


پنج هزار سال نوري از چشم هات فاصله مي گيرم


چشمک بزن!


 تا راه شيري را دوباره برگردم


 


  ****


 


کاغذ ها سياه مي شوند


وما کتاب نا نوشته ايم


که معاشقه ي هيچ قلمي تجربه مان نکرد


 


  ****


 


 


ببين


اين ساعت شماطه دار هم سياسيست


غرب شرق


شرق غرب


غرب شرق


شرق غرب.....4


 


  ****


 


 


مردان از زنان مي کشند


تير مي کشند ترياک سناتوري و...


زنان هم از مردان مي کشند


در ذهن خود


تصوير مبهمي از يک آدم غريب


ومن هم مي کشم


از دست مردماني که ارتجاعي اند



نورالله لک ::: يکشنبه 5/12/1386::: ساعت 2:17 صبح

  


از دوشش پايين نمي آيد آدم 


فرزند گستاخ زمين


در بهشت بسته است و او


هنوز مي خواهد  سيب بچيند


 


 


  ****


 


 


خستمه


پُر ِ انکار تنم


و به اندازه ي احساس تو خالي شده ام


و به اندازه ي تنهايي  يک شهر غريبم شايد


من تمام بي شک!!


 


  ****


 


 


دست هايم بالاست


روي دوش کوه ايستاده ام


و کوه روي شانه هاي زمين


تا به تو رسيدن چقدر فاصله هست؟


 


  ****


 


 


ديشب من و دل با تو دروغي گفتيم


چه فريبي! چه بزرگ !


ولي اين قصه  چه پيدا  چه نهفت


خبري داد که دروغي امشب


 تو به من خواهي گفت


 


  ****


 


 


بادها مترسک ها را به زمين مي اندازند


مترسک ها اما بلند مي شوند تا زاغ ها....


و زاغ ها مترسک ها را نگاه مي کنند


 


 


  ****


 


من همه روز و شبم


همه ي دقايقم  مي داني


به تو انديشه کنان مي گويم:


-   تويي هر بار تويي


ولي انگار هنوز


تو مرا غريبه مي پنداري


 


 


  ****


 


پرنده گوشه ي قفس


خجل نشسته بود


براي آخرين نفس


گشوده مي شود دري


ولي چه فايده دگر


پرنده مرده بود


 


 


  ****


 


دخترک مي خنديد


نامه در دستش بود


قطره اشکي افتاد نامه را چون مي خواند


زير لب زمزه کرد


از من به شما


بدرود


 


  ****


 


مردوک را به بند کشيده هزاره ي تاريخ


پدرم کورش رااز خواب بيدار کنيد


خانه اش را آب نبرد5


 


  ****


 


پس ريز مي شوم از سر ريز "سيوند "


و آرام آرام


سر بر بالين خيس پدرم کورش مي گذارم



نورالله لک ::: يکشنبه 5/12/1386::: ساعت 2:8 صبح

 




نه بين النهرين*


نه غارهاي لاسکو*


و نه حتي کِنجِکِه* هاي شهر سوخته*


هيچ کجا نشان از تو نيست


به دنبال تو


مي خواهم هنوز نئاندرتال باقي بمانم


 



*بين النهرين:سر منشا تمدن هاي بشري


*اولين نقاشي هاي بشري در اين غارها پيدا شد


*شهر سوخته اولين هاي بشريست در هنر و علم(اولين جراحي مغز بر روي يک دختر،اولين شانه ي معرق دنيا،اولين چشم مصنوعي دنيا،اولين نقاشي متحرک-انيميشن-دنيا،اولين زيره دنياو...)


*کنجکه به زبان زابلي يعني دختر


*انسان بين 120000تا70000 پيش است که در دره ي نئاندرآلمان پيداشد (کلمه تال در نئاندر تال در زبان آلماني به معني دره است )داراي قد 55/1، پيشاني متمايل به عقب ، جمجه بزرگ تر از حد متوسط امروزي و...


 


 ****


 


و عشق ميوه ي ممنوعه ي زمين شد


  تا بازار منظومه شمسي ست


  تو «زهرِه»ي من باش


   منم «مشتري» تو6


 


 ****


 


 


بر شانه هاي صبح مي ايستيم


و رو به فردايي که سپيده اش لبخند پرانمان مي کند


بر روي رديف موازي جدول هاي خيابان


طي مي کنيم راه ِ" کسي  نخواهد رفت"را


 


****


 


ايستاده اي روبرويم


يا ايستاده ام روبرويت


تف ميکنيم به صورت همديگر


بي آنکه هراس از آينه داشته باشيم


 


 ****


 


اين صبور پير جاده ها


گردي چرخ هاي لکنته زمان است


که فاصله و زمان هيچ گاه يکي نشد


در استمرار اراده ي تو6


 


 ****


 


تا جهان لبخند بزند به بادامي چشمانت


چنگيز مي شوم


که تبارم همه مصالحه جو بودند6


 


 *******************************************************************


1- به محمد هاشمي که سه تارش تمام پود و تارش است


2- به مصطفي جعفري که الان روي تخت بيمارستان است بي آنکه ديگر چهرک تئاتر به صورت داشته باشد


3 – به محمد حجارزاده که بهترين دوستم بود و او هم مثل خودم حريف جبر جغرافيايي نشد


4 –به مادرم که هميشه از سياسي بودن پسرانش ترسيد


5- سعيد بيابانکي توي شب شعرزخم سيب بهم گفت شعر سياسي نخ...- کجايش سياسيست نمي دانم- اما به تمام آرکيالوژيستهاي جهان که ککشان هم نگزيد!


6 – و بالاخره به ز- رحيمي که همه  ي اينها را او گفته است


 


 


 



نورالله لک ::: يکشنبه 5/12/1386::: ساعت 1:58 صبح

 


  و عشق ميوه ي ممنوعه ي زمين شد


  تا بازار منظومه شمسي ست


  تو «زهرِه»ي من باش


   منم «مشتري» تو !!!


 


به سايه ي روبرويم ز.رحيمي



نورالله لک ::: يکشنبه 29/7/1386::: ساعت 6:29 عصر

يک شعر ويرايش نشده


 


 و گيج ميرند سرم


ميان ساحت صداي گل نراقي


در تمام تار وپودِ شکفته در گل هاي قالي


تمام مي شوم در خودم


و روي حرف هاي شما راه مي روم


روي پياده روي احساس هر جائي هاي شما


و تنها درد انسان مدرنيته


يک فنجان چاي و سکوت وگذشته اي نوستالژي


که فقط انسان باشد در تمام


                                     شدنم را در يلداي  چشمهايت...


گيج ميزند سرم


خدا زن را آفريد تا زن را آفريده باشد


و ابليس را تا ....


                          بالش اضافه مي آورد زن همسايه


که لا يستوي اصحاب النار  ِ و اصحاب الجنه


چند تا زمين شخم زده ام تا آدم برويد


وچند تا بشقاب اضافه


که آدم هاروي يک سفره بنشينند براي غذا


شهر ميسوزد


ومن مات در ماتي تصوير بوف کور


اينجا تمام زن ها اثيري هستند


چه کسي خود را لکاته مي نامد؟


لوطي شهر آشوب شهر هاي شعور


ش مثل خدا


ب مثل خدا


الف مثل خدا


خدا مثل خدا


خدا آب مي دهد 


خدا نان مي دهد


خدا پدر بزرگم را سرطان مي دهد


خدا چشم هاي پدرم را تا


                                  ر مي زند شهناز


خدا گردي گ... گ....


گيج مي زند سرم


گيج مي زند سرم


و اصحاب النار ِ هُم الفائزون؟


سرم مي رود بالا  


                         بالا


                               بالا تر از سياهي ،


سياهي چشم هاي مادرم ...


اشباع شده است هوا


بوي ناله مي آيد


هوا عُق مي شود روي سَ


                                    رم گيج مي زند سرم


و لاکي در انتظار گودويِ  راه ها ي شماست


گم شده ام حالا


توکسي شبيه من هستي


يا من شبيه کسي که مثل شماست


شبيه هر کسي که


گيج مي زند سر


کوذکي که پنج هزار سال  بدنش12 Bکم داشت


و زير پير بلوط هاي لرستان


حيوان اهلي مي شود براي اولين بار


آدم آدم مي شود


و هنوز آدم سرش گيج مي زند


گاليه چرت مي گويد


                           اينبار


 گيج مي زند زمين


گيج مي زند هوا


يک هفته انبار شده از شهوت من


يک هفته مانده به جشن برادرم


يک هفيه مانده تا


ساعت ها از کار بيفتند و


آدم ها بروند پي کار خودشان  


گيج مي زند سرم


گيج ميزند سرت


 


زابل _ زمستان 85


 


 



نورالله لک ::: پنجشنبه 21/10/1385::: ساعت 2:52 عصر

مخاطب من سلام .مزاحم هميشگي هستم. تازه ترين داستانم را تقديمتون ميکنم .اميدوارم که ميميک چهرتون به خوشايندي تغيير کنه.


تادرودي ديگر بدرود



نورالله لک ::: پنجشنبه 18/8/1385::: ساعت 4:30 عصر

به نام خدا


الف مثل مرگ


پايت را که روي پله فلزي مي گذاري صداي غريب آن به گوشت شوک وارد مي کند و يکي يکي مثل يک استمرار زجر آور صداي آن هوري خالي مي شود توي چاه گوشت .هوا سرد است و بخار دهانت که آرام آرام داري نفس مي کشي هي جلويت را تار مي کند اما سوز ملايم باد مثل يک برف پاک کن جلوي رويت را صاف و زلال مي کند. ذهنت را يک چيزي شبيه دزد به هم ريخته ،چيز زيادي يادت نمي آيدمگر خاطرات خاکستري که هرز گاهي مثل يک تيزر با پلان هاي سريع و تندو گاهي اسلو مرشن روي نوار سرت خط مي اندازد.يادت نمي آيد چند سالت بود  که اين احساس نوستالژي هميشه همراهت است ولي ترسو بودي ،مي ترسيدي آن هم فقط ترس از ارتفاع . ولي ساده بودي حتي ساده تر از معادلات چند مجهولي که مثل آب خوردن جلوي چهل تا دانشجوي بوق صفت  روي تخته وايت ورد حلش مي کردي و بچه ها مثل هميشه به جاي تشويق دهان چهار تاق باز تحويلت مي دادند  اما تو که به تشويق آنها احتياج نداشتي و فرداي آن روز دختر و پسر بود که به هر بهانه اي خواستا ردفتر تمرين تو مي شد . تو چيزي نمي گفتي ؛ آن زمان ها .  حتي محلشان هم نمي دادي  فقط گاهي  آن هم اگر مجبور مي شدي  جواب سلامشان را با سر مي دادي اما نه با کلمات ، با سر!چرا که کلماتي که از دهان تو خارج مي شدند بزرگتر از آن خواهند بود که داخل مغز کوچک آنها جا بگيرد .


پله ها ايستاده اند اما اين تويی که یکی یکی جایشان می گذاری . حالا تو ایستاده ای روی آخرین پله و خیلی های دیگر هم. آنها هم  اندکی این طرف و آن طرف تر از پله ی آخر . روی پل ،پل  هوایی ،روی اتوبان انقلاب به آزادی ! چشم می گردانی ، می شماری . یک، دو سه ،چهار با خودت هجده نفر  مثل همان روز اول .وقتی که چشم هایت را بستند  و از بس تنت به این طرف و آن طرف ماشین می خورد فهمیدی که چقدر کوچه پس کوچه می کنند . از آنها پرسیدی که چند نفر هستید و آنها گفتند: مگر برای تو فرق می کند و تو گفتی : نه فقط کنجکاوی . اما برای تو فرق می کرد . می خواستی بدانی چند نفر مثل تو اند چند نفر تمام شدن خودشان را خودشان انتخاب کرده اندو به عهده ی جبر روزگارنگذاشته اند چند نفر چشم هایشان را بسته اند تا بیایند اینجا و اسمشان را بنویسند برای روز سه شنبه ساعت 5 و 13 ثانیه . همه ی اینها وجه اشتراکند برای تو.


این پل از همه ی پل ها خلوت تر است خصوصأ روز های پنج شنبه اما کار باید سریع انجام بگیرد هیچ کس به جز هجده نفر نباید بداند . لحظه ای درنگ جایز نیست و با شک هیچ کاری ندارید . اینها را آنها گفته اند . پس یکی  سریع  می آید . بدون اینکه با هجده نفر دیگر آشنا شوید . دست هایتان را با طناب به هم می بندد . هیچ کس حرفی نزد حتی سرفه ای هم نکرد که بهانه ای برای آماده شدن باشد . لحظه ای پلک می پرانی  اما نصیب چشم هایت فقط ماشین هایی می شوند که از یک طرف می روند و دست خالی بدون تغییری از طرف دیگر اتوبان می آیند. بدون آنکه دلیل®